تبليغاتX
عدل و ادب

دوشنبه هفتم آذر 1390

دلشدگان


علی حاتمی در کنار حسین علیزاده

                              

           http://www.parsvi.com/video/877

گر  ز حال دل خبر داری بگو 

ور نشانی مختصر داری بگو 

 مرگ را دانم ولی تا کوی دوست 

 راه اگر نزدیکتر داری بگو

(مولوی)

 ارغنون ساز فلک رهزن اهل هنر است 

 چون از این غصه ننالیم و چرا نخروشیم 

 گل به جوش آمد و از می نزدیمش آبی 

 لاجرم ز آتش حرمان و هوس می جوشیم 

 حافظ ، این حال عجب با که توان گفت که ما

بلبلانیم ، که در موسم گل خاموشیم

نوشته شده توسط عبداله در 16:2 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه هفتم آذر 1390

تاج عشق

آتشی در خرمن هستی من افتاده بود

تا برآرد روزگار از روزگار من دمار

 

من چو غواصی که ناگه رفته در کام نهنگ

یا کسی کو خود زده ناگه به آبی ٬ بی گدار

 

تیره طوفانی که گر بر کوهساران بگذرد

باز نگذارد به جز خاکستری از کوهسار

 

غرقه ی غرقاب و دارم دست و پایی می زنم

بی فروغ از هر کران و نا امید از هر کنار

 

گه به جانم آتش تحمیل تسلیم و رضاست

گه به مغزم برق فکر انتقام و انتحار

 

سر فکندم پیش و رفتم رو به سوی سرنوشت

ورد آهم دم به دم: " ای روزگار ٬ ای روزگار"

 

تاج عشق آری به خاکستر نشینان می دهند

هر گدای عشق را حافظ نخواند شهریار


دکلمه شعر در سریال شهریار

http://www.parsvi.com/video/1343/

نوشته شده توسط عبداله در 15:46 |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و هشتم آبان 1390

مادر

  تضمین شعر ایرج میرزا     

 بشنو سخنی چو درّ و گوهر

از درّ و گهر گرانبهاتر

از قدرت کردگار داور

گویند مرا چو زاد مادر

پستان به دهن گرفتن آموخت               

کردم چو به عهد آه و شیون

بنشاند مرا به روی دامن

از هر خطرم بداشت ایمن

شبها بر گاهواره من

بیدار نشست و خفتن آموخت

بر َمه چو بریخت کوکب من

دانست ز گریه مطلب من

بوسید ز مهر غبغب من

لبخند نهاد بر لب من

بر غنچه گل شکفتن آموخت

 چون دید ضعیف و ناتوانم

در بر بگرفت همچو جانم

بوسید رخ و لب و دهانم

یک حرف و دو حرف بر زبانم

ا لفاظ نهاد و گفتن آموخت

در زحمت من چه رنج‌ها برد

من راحت و او ز من جفا برد

با من ز وفا به سر وفا برد

دستم بگرفت و پابه‌پا برد

تا شیوه راه‌رفتن آموخت

از اوست مرا هر آنچه نیکوست

ور قامت همچو سرو دلجوست

گر مغز بود مرا و گر پوست

چون هستی من ز هستی اوست

تا هستم و هست دارمش دوست

  ادیب آزاد خراسانی

نوشته شده توسط عبداله در 0:1 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه هفدهم مهر 1390

سجاد سامانی

من کویری خشکم اما ساحلی بارانیم
ظاهری آرام دارد باطن توفانیم

مثل شمشیر از هراسم دست و پا گم می کنند
خود ولی در دستهای دیگران زندانیم

بس که دنبال تو گشتم شهره ی عالم شدم
سربلندم کرده خوشبختانه سرگردانیم

می زند لبخند بر چشمان اشک آلود شمع
هر که باشد باخبر از گریه ی پنهانیم

هیچ دانایی فریب چشمهایت را نخورد
عاقبت کاری به دستم می دهد نادانیم

نوشته شده توسط عبداله در 0:44 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه هفتم مهر 1390

شاعر افسانه

                             
نیما غم دل گو که غریبانه بگرییم

سرپیش هم آریم و دو دیوانه بگرییم

من از دل این غار و تو از قله آن قاف

از دل به هم افتیم و به جانانه بگرییم

دودیست در این خانه که کوریم ز دیدن

چشمی به کف آریم و به این خانه بگرییم

آخر نه چراغیم که خندیم به ایوان

شمعیم که در گوشه کاشانه بگرییم

من نیز چو تو شاعر افسانه خویشم

بازآی به هم ای شاعر افسانه بگرییم

از جوش و خروش خم وخمخانه خبر نیست

باجوش وخروش خم وخمخانه بگرییم

با وحشت دیوانه بخندیم و نهانی

در فاجعه حکمت فرزانه بگرییم

با چشم صدف خیز که بر گردن ایام

خرمهره ببینیم و به دردانه بگرییم

بلبل که نبودیم بخوانیم به گلزار

جغدی شده شبگیر و به ویرانه بگرییم

پروانه نبودیم در این مشعله باری

شمعی شده در ماتم پروانه بگرییم

بیگانه کند در غم ما خنده ولی ما

با چشم خودی در غم بیگانه بگرییم

بگذار به هذیان تو طفلانه بگرییم
ما هم به تب طفل طبیبانه بگرییم
شهریار
نوشته شده توسط عبداله در 17:31 |  لینک ثابت   • 

جمعه یکم مهر 1390

ابتهاج

كجايي؟ اي كه دلم بي‌ تو در تب و تاب است

چه بس خيال پريشان به چشم بي‌خواب است

به ساكنان سلامت خبر كه خواهد برد

كه باز كشتي ما در ميان غرقاب است

ز چشم خويش گرفتم قياس كار جهان

كه نقش مردم حق‌بين هميشه بر آب است

به سينه سر محبت نهان كنيد كه باز

هزار تير بلا در كمين ارباب است

ببين در آينه‌داري ثبات سينه‌ي ما

اگر چه با دل لرزان به سان سيماب است

بر آستان وفا سر نهاده‌ايم و هنوز

اگر اميد گشايش بود ازين باب است

مدار چشم اميد از چراغدار سپهر

سياه‌گوشه‌ي زندان چه جاي مهتاب است

زمانه كيفر بيداد سخت خواهد داد

سزاي رستم بد روز مرگ سهراب است

قدح ز هر كه گرفتم به‌جز خمار نداشت

مريد ساقي خويشم كه باده‌اش ناب است

عقاب‌ها به هوا پر گشاده‌اند و دريغ

كه اين نمايش پرواز نقش در قاب است

در آرزوي تو آخر به باد خواهد رفت

چنين كه جان پريشان سايه بي‌تاب است

نوشته شده توسط عبداله در 23:29 |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و دوم مرداد 1390

رمضان

جویند همه هلال و من ابرویت

گیرند همه روزه و من گیسویت

از جمله این دوازده ماه تمام

یک ماه مبارک است، آن هم رویت


نوشته شده توسط عبداله در 15:25 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و سوم فروردین 1390

دار ملک دل

 
 
جوشن صورت برون کن در صف مردان درآ

دل طلب کز دار ملک دل توان شد پادشا

تا تو خود را پای بستی باد داری در دو دست

خاک بر خود پاش کز خود هیچ نگشاید تو را

با تو قرب قاب قوسین آنگه افتد عشق را

کز صفات خود به بعد المشرقین افتی جدا

آن خویشی، چند گوئی آن اویم آن او

باش تا او گوید ای جان آن مائی آن ما

نیست عاشق گشتن الا بودنش پروانه وار

اولش قرب و میانه سوختن، آخر فنا

لاف یک رنگی مزن تا از صفت چون آینه

از درون سو تیرگی داری و بیرون سو صفا

آتشین داری زبان و دل سیاهی چون چراغ

گرد خود گردی از آن تردامنی چون آسیا

رخت از این گنبد برون بر، گر حیاتی بایدت

زان که تا در گنبدی با مردگانی هم وطا

نفس عیسی جست خواهی راه کن سوی فلک

نقش عیسی در نگارستان راهب کن رها

بر گذر زین تنگنای ظلمت اینک روشنی

درگذر زین خشک سال آفت اینک مرحبا

بر در فقر آی تا پیش آیدت سرهنگ عشق

گوید ای صاحب خراج هر دو گیتی اندر آ

شرب عزلت ساختی از سر ببر باد هوس

باغ وحدت یافتی از بن بکن بیخ هوا

با قطار خوک در بیت المقدس پا منه

با سپاه پیل بر درگاه بیت الله میا

سر بنه کاینجا سری را صد سر آید در عوض

بلکه بر سر هر سری را صد کلاه آید عطا

هر چه جز نور السموات از خدائی عزل کن

گر تو را مشکوة دل روشن شد از مصباح لا

چون رسیدی بر در لاصدر الا جوی از آنک

کعبه را هم دید باید چون رسیدی در منا

ور تو اعمی بوده‌ای بر دوش احمد دار دست

کاندر این ره قائد تو مصطفی به مصطفا

اوست مختار خدا و چرخ و ارواح و حواس

زان گرفتند از وجودش منت بی‌منتها

هشت خلد و هفت چرخ و شش جهان و پنج حس

چار ارکان و سه ارواح و دو کون از یک خدا

چون مرا در نعت چون اویی رود چندین سخن

از جهان بر چون منی تا کی رود چندین جفا
نوشته شده توسط عبداله در 15:18 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه شانزدهم فروردین 1390

بی خبر

 

ای در میان جانم و جان از تو بی‌خبر
از تو جهان پر است و جهان از تو بی‌خبر
نقش تو در خیال و خیال از تو بی‏نصیب
نام تو بر زبان و زبان از تو بی‌خبر
چون پی برد به تو دل و جانم که جاودان
در جان و در دلی، دل و جان از تو بی‌خبر
از تو خبر به نام و نشان است خلق را
وان‌گه همه به نام و نشان از تو بی‌خبر
شرح و بیان تو چه کنم زان که تا ابد
شرح از تو عاجز است و بیان از تو بی‌خبر
جوینــدگان گوهر دریای کُنه تو
در وادی یقین و گمان از تو بی‌خبر
عطار اگر چه نعره‏ی عشق تو می‌زند
هستند جمله نعره‏زنان از تو بی‌خبر

نوشته شده توسط عبداله در 0:43 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه هجدهم اسفند 1389

عارف حق بین

گر عارف حق بینی چشم از همه بر هم زن

 

چون دل به یکی دادی، آتش به دو عالم زن

هم نکته‌ی وحدت را با شاهد یکتاگو

 

هم بانگ اناالحق را بر دار معظم زن

هم چشم تماشا را بر روی نکو بگشا

 

هم دست تمنا را بر گیسوی پر خم زن

هم جلوه‌ی ساقی را در جام بلورین بین

 

هم باده‌ی بی‌غش را با ساده‌ی بی غم زن

ذکر از رخ رخشانش با موسی عمران گو

 

حرف از لب جان بخشش با عیسی مریم زن

حال دل خونین را با عاشق صادق گو

 

رطل می صافی را با صوفی محرم زن

چون ساقی رندانی، می با لب خندان خور

 

چون مطرب مستانی نی با دل خرم زن

چون آب بقا داری بر خاک سکندر ریز

 

چون جام به چنگ آری با یاد لب جم زن

چون گرد حرم گشتی با خانه خدا بنشین

 

چون می به قدح کردی بر چشمه‌ی زمزم زن

در پای قدح بنشین زیبا صنمی بگزین

 

اسباب ریا برچین، کمتر ز دعا دم زن

گر تکیه دهی وقتی، بر تخت سلیمان ده

 

ور پنجه زنی روزی، در پنجه رستم زن

گر دردی از او بردی صد خنده به درمان کن

 

ور زخمی از او خوردی صد طعنه به مرهم زن

یا پای شقاوت را بر تارک شیطان نه

 

یا کوس سعادت را بر عرش مکرم زن

یا کحل ثوابت را در چشم ملائک کش

 

یا برق گناهت را بر خرمن آدم زن

یا خازن جنت شو، گلهای بهشتی چین

 

یا مالک دوزخ شو، درهای جهنم زن

یا بنده‌ی عقبا شو، یا خواجه‌ی دنیا شو

 

یا ساز عروسی کن، یا حلقه‌ی ماتم زن

زاهد سخن تقوی بسیار مگو با ما

 

دم درکش از این معنی، یعنی که نفس کم زن

گر دامن پاکت را آلوده به خون خواهد

 

انگشت قبولت را بر دیده‌ی پر نم زن

گر همدمی او را پیوسته طمع داری

 

هم اشک پیاپی ریز هم آه دمادم زن

سلطانی اگر خواهی درویش مجرد شو

 

نه رشته به گوهر کش نه سکه به درهم زن

      چون خاتم کارت را بر دست اجل دادند

 

نه تاج به تارک نه، نه دست به خاتم زن

تا چند فروغی را مجروح توان دیدن

 

یا مرهم زخمی کن یا ضربت محکم زن

 
نوشته شده توسط عبداله در 23:14 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه هجدهم بهمن 1389

جلال الدین محمد بلخی

ما در ره عشق تو اسیران بلاییم
کس نیست چنین عاشق بیچاره که ماییم

بر ما نظری کن که در این شهر غریبیم
بر ما کرمی کن که در این شهر گداییم

زهدی نه که در کنج مناجات نشینیم
وجدی نه که در گرد خرابات برآییم

نه اهل صلاحیم و نه مستان خرابیم
اینجا نه و آنجا نه که گوییم کجاییم

حلاج وشانیم که از دار نترسیم
مجنون صفتانیم که در عشق، خداییم

ترسیدن ما هم چو از بیم بلا بود
اکنون ز چه ترسیم که در عین بلاییم

ما را به تو سریست که کس محرم آن نیست
گر سر برود سر تو با کس نگشاییم

ما را نه غم دوزخ و نه حرص بهشت است
بردار ز رخ پرده که مشتاق لقاییم

دریاب دل شمس خدا مفتخر تبریز
رحم آر که ما سوخته‌ی داغ خداییم

نوشته شده توسط عبداله در 14:36 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه دهم بهمن 1389

عجب شور و نوایی، عجب کرب و بلایی

جوانــان بیاییــد کـه آغاز غم ما است

رسیدیم رسیدیم همین جـا حرم ما است

عجب شور و نوایی، عجب کرب و بلایی

بیایید بیایید کـه گـودال همیـن جـا است

مکانی که زنم من پر و بال همین جا است

عجب شور و نوایی، عجب کرب و بلایی

همیـن جـا همیـن جا یتیم حسن افتد

اباالفضل اباالفضل دو دستش ز تن اُفتد

عجب شور و نوایی، عجب کرب و بلایی

همین جا همین جا ز خون چهره بپوشم

علـی بـا لـب تشنـه زنـد بال به دوشم

عجب شور و نوایی، عجب کرب و بلایی

همین جا همین جا ز شمشیر و ز خنجر

شـود چون گل پرپـر جوانـم علـی اکبر

عجب شور و نوایی، عجب کرب و بلایی

همیـن جـا همین جا دهد آب سکینه

ز خون جگـر خـود به گل‌های مدینه

عجب شور و نوایی، عجب کرب و بلایی

بمانید که اینجا پر از آتش و دود است

ز کعب نی و سیلی گل لاله کبود است

عجب شور و نوایی، عجب کرب و بلایی

 

فانوسهای اشک - غلامرضا سازگار

نوشته شده توسط عبداله در 22:6 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه شانزدهم آبان 1389

حامد عسکری

با من برنو به دوش یاغی مشروطه خواه

عشق کاری کرده که تبریز می سوزد در آه

بعدها تاریخ می گوید که چشمانت چه کرد؟

با من تنها تر از ستارخان بی سپاه

موی من مانند یال اسب مغرورم سپید

روزگار من شبیه کتری چوپان سیاه

هرکسی بعد از تو من را دید گفت از رعد و برق

کنده ی پیر بلوطی سوخت نه یک مشت کاه

کاروانی رد نشد تا یوسفی پیدا شود

یک نفر باید زلیخا را بیاندازد به چاه

آدمیزادست و عشق و دل به هر کاری زدن

آدم ست و سیب خوردن آدم  ست و اشتباه

سوختم دیدم قدیمی ها چه زیبا گفته اند

"دانه ی فلفل سیاه و خال مهرویان سیاه"

نوشته شده توسط عبداله در 23:26 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه یازدهم مهر 1389

عليرضا بديع

چون طفل که از خوردن داروست پریشان

با دوست پریشانم وبی دوست پریشان

ابرو به هم آورده و گیسو زده بر هم

چون ابر که بر گنبد مینوست پریشان

مجموعه ی ناچیز من آشفته ی او باد

 آن کس که وجودم همه از اوست پریشان

 دست و دل من بر سر این سلسله لرزید

 در جنگل گیسوی تو آهوست پریشان

عليرضا بديع متولد بهار 1364 در شهر نيشابور است، بارقه هاي شعرش از دوران راهنمايي و در سال76 شکل گرفت. اما شعر را به صورت جدي و حرفه اي از سال 79 آغاز کرد.. خودش دليل شاعر شدنش اينگونه مي دهد: شاعر شدم که خوب بفهمم عذاب را نفر اول جشنواره هاي ملي کوثر، طريق جاويد، صبح ديدار و نخستين کنگره سراسري شعر ولايي در اين دو سال اخير او را به عنوان يکي از شاعران خوش قريحه و خلاق و جوان کشور مطرح ساخته است و باعث شد او را براي ديدار شعرا با رهبر انقلاب در ماه مبارک رمضان دعوت کنند و او نيز چه رندانه از اين فرصت استفاده کرد و با شعر زيبايش رهبر را به وجد آورد تا جايي که وقتي ايشان از شهرش سوال مي کنند و نام نيشابور را مي شنوند، خطاب به علي رضا بديع مي گويند: چه کسي مي گويد بعد از خيام و نظامي خدا چيزي به اين شهر نيافزوده است." از او تا کنون مجموعه شعري با عنوان "حبسيه هاي يک ماهي" انتشار يافته که به چاپ دوم رسيده است. همچنين دومين مجموعه اين شاعر به نام"گنجشک هايي براي معبد انجير " است.

نوشته شده توسط عبداله در 0:27 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و پنجم مرداد 1389

خواجوی کرمانی

تا کی ندهی داد من ای داد ز دستت رحم آر که خون در دلم افتاد ز دستت
تا دور شدی از برم ای طرفه بغداد شد دامن من دجله‌ی بغداد ز دستت
از دست تو فردا بروم داد بخواهم تا چند کشم محنت و بیداد ز دستت
بی شکر شیرین تو در درگه خسرو بر سینه زنم سنگ چو فرهاد ز دستت
گر زانک بپای علمم راه نباشد از دور من و خاک ره و داد ز دستت
تا چند کنم ناله و فریاد که در شهر فریاد رسی نیست که فریاد ز دستت
هر چند که سر در سر دستان تو کردیم با این همه دستان نتوان داد ز دستت
از خاک سر کوی تو چون دور فتادم دادیم دل سوخته بر باد ز دستت
زینسان که به غم خوردن خواجو شده ای شاد شک نیست که هرگز نشود شاد ز دستت
نوشته شده توسط عبداله در 15:32 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیست و چهارم تیر 1389

حبیب خدا !!!!!!


میهمانی هست تا جمعه غروب
میهمانی هست حالگیری خوب
میهمان هم هست مانند نَفَس
چون بیاید، برنگردد ، سنگ کوب
نوشته شده توسط عبداله در 19:59 |  لینک ثابت   • 

جمعه یازدهم تیر 1389

چشم در راه

ترا من چشم در راهم

شباهنگام
که می‌گیرند در شاخ "تلاجن" سایه‌ها رنگ سیاهی
وزان دلخستگانت راست اندوهی فراهم

ترا من چشم در راهم.
شباهنگام

 در آندم که بر جا

 دره‌ها چون مرده‌ماران خفتگانند
در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام
گرَم یادآوری یا نه

 من از یادت نمی‌کاهم

ترا من چشم در راهم

(علی اسفندیاری)

زندگینامه در ادامه مطلب


ادامه مطلب
نوشته شده توسط عبداله در 23:33 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیست و هفتم خرداد 1389

عراقی

ز دو ديده خون فشانم ز غــمت شب جدايي
چــه كنم كه هست اينها گـل باغ آشــــنايي
مــــژه‌ها و چشم يارم به نظر چــــنان نـمايد
كه مـــيان سنبلــستان چرد آهــوي ختــايي
سر برگ گــل ندارم به چه رو روم به گــلشن
كه شــــنيده‌ام ز گلها هـــمه بوي بي‌وفـايي
بكدام مذهبست اين؟ بكدام ملت‌است اين؟
كه كشند عاشقي را كه تو عاشـقم چرايي
به طواف كــعبه رفتم به حــرم رهـــم ندادند
كه تو در بـرون چه كردي كه درون خانه آيي؟
به قـــمارخانه رفتم، هــــــمه پاكــــباز ديدم
چـو به صــومعه رســــيدم همه زاهد ريايي
در ديــر مي‌زدم مــــــن، که نـــدا ز در درآمد
كه درآ درآ عــــــراقي، كه تو هم ازآن مــايي

زندگینامه شاعر در ادامه مطلب


ادامه مطلب
نوشته شده توسط عبداله در 1:26 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و سوم خرداد 1389

رهسپار

مشت خاکم را به پابوس شقایقها ببر 

وین چنین چشم و چراغ نوبهاران کن مرا

باد را همرزم طوفان کن که بیخ ظلم را

برکند از خاک و باز از بیقراران کن مرا                                 

خوش ندارم زیر سنگی جاودان خفتن خموش

هر چه خواهی کن ولی از رهسپاران کن مرا

 

                         

   استاد دکترمحمد رضا شفیعی کدکنی        

                                                       

                                                                     

                     

زندگینامه استاد در ادامه مطلب


ادامه مطلب
نوشته شده توسط عبداله در 23:8 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه سیزدهم خرداد 1389

لسان الغیب

یاد باد آنکه سر کوی توأم منزل بود
دیده را روشنی از خاک درت حاصل بود

راست چون سوسن و گل از اثر صحبت پاک
بر زبان بود مرا آنچه ترا در دل بود

دل چو از پیر خرد نقل معانی میکرد
عشق میگفت بشرح آنچه برو مشکل بود

آه از آن جور و تطاول که درین دامگه است
آه از آن سوز و نیازی که در آن محفل بود

در دلم بود که بی دوست نباشم هرگز
چه توان کرد که سعی من و دل باطل بود

دوش بر یاد حریفان بخرابات شدم
خم می دیدم، خون در دل و پا در گل بود

بس بگشتم که بپرسم سبب درد فراق
مفتی عقل درین مسئله لایعقل بود

راستی خاتم فیروزۀ بواسحاقی
خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود

دیدی آن قهقۀ کبک خرامان حافظ
که از سر پنجۀ شاهین قضا غافل بود

توضیحات در ادامه مطلب


ادامه مطلب
نوشته شده توسط عبداله در 13:20 |  لینک ثابت   •